اتل متل یه مادر نحیف و زار و خسته…. با صورت حزین و دستای پینه بسته بپرس ازش تا بگه چجور میشه سوخت و ساخت…..با بیست هزار تومن پول اجاره خونه پرداخت اجاره های سنگین…..خرج مدرسۀ ما…..خرج معاش خونه….خرج دوای مینا بپرس ازش تا… بیشتر »
آرشیو برای: "شهریور 1398"
شب میلاد امام حسین(ع) بود و ما در مسیر برگشت از هیئت بودیم. به منطقه ای رسیده بودیم که ماشین ها و کاروان های عروسی ظاهر مناسبی نداشتند. ناگهان پیشنهاد داد امر به معروف کنیم. من تعجب کردم و خواستم مانع شوم، اما او گفت فقط تذکر لسانی می دهیم و رد می شویم.… بیشتر »
توی گرمای 40-50 درجۀ تابستان جنوب، آستین بلند می پوشید. موقع خواب هم، حتی حمام که می رفت لباس آستین بلندش را در نمی آورد. شب ها که برای نماز شب بلند می شد، توی دعا می گفت:« خدایا، قدیما رو بی خیال شو. اگه طلبیدی مارو، لطفا بی دست!…» شده بود معمایی… بیشتر »
ترک موتورش بودم که ناگهان پایم بین موتور او و سپر یک ماشین ماند. رانندۀ ماشین اصرار کرد که نگه دارد، با حالت عصبی از ماشین پیاده شد و خواست که ببیند چه شده است.زیر سپر شکسته اش را نشان داد و ادعای خسارت کرد. ماکه مقصر نبودیم به او باج ندادیم. دید که نمی… بیشتر »
نزدیک تحویل سال بود، داشتم از حور بر می گشتم. قرار بود، چهارده پیکری را که همان روز از عراق وارد شده بودند به طلائیه برسانم. زائران سرزمین نور هم از سراسر کشور خود را به آنجا رسانده بودند تابا شهدا تجدید عهد کنند و سال جدید را در کنار شهدا و با یاد آنها… بیشتر »
–محمد پاشو!! چقدر می خوابی؟؟؟ –چته نصفه شبی؟؟ بزار بخوابم بابا!!!! –ای بابا پاشو!! پاشو من دارم نماز شب می خونم کسی نیست نگاه کنه. …. هرشب به ترفندی بیدارمون می کرد برای نماز شب…عادتمان شده بود.. بیشتر »
اتل متل یه بابا…..که اون قدیم ندیما…..حسرت شو می خوردن……تمومی بچه ها اتل متل یه دختر ….. دردونه ی باباش بود…..هرجا که بابا می رفت…..دخترش هم باهاش بود اون عاشق بابا بود…..بابا عاشق اون… بیشتر »
شب است و سیاهی من و خدا در گو شه ای آرام…. نجوا می کنم و اشک و آه و خجالت و خجالت و خجالت… و لبخند هایش و آغوش گرمش و نوازشش و فرمود: نحن اقرب من حبل الورید و باز هم من و گناه و خجالت به زانو در می آییم. و فرمود ان الله یحب… بیشتر »
وقتی می برم روی لبم نام حسین(ع) رو انگار می بینم نخل های بین الحرمین رو یه دعا کن آقا برام اربعین کربلا بیام!!!!!! بیشتر »
بچه ها بگردید به مهمون خدایی پیدا کنید. یه دوست پیدا کنید که وسط میدون مین گناه، دستمون و بگیره… …«حاج حسین یکتا»… بیشتر »
بچه ها!!! عصر هالیووده…. عصر اینترنته….. عصر دهکده جهانیه…. عصر بمبارون عقول و قلوب بچه هاست… امروز، تو چطوری می خوای فتحش کنی؟؟!! با کدوم نفس مطمئنه؟؟ با کدوم نماز شب… بیشتر »
مداحی درغوغای شور سینه زنی، آن هم برای حضرت رقیه(س) گفت:« کاش می شد سگ بی بی بشم من» برایم سوال پیش آمد: چرا سگ؟ شاید میخواست نهایت تواضع و خاکساری و ارادتش را به بی بی رقیه(س) نشان دهد. اما باز هم قانع نشدم. چراسگ؟؟ چرا یک حیوان نجس العین؟؟ مگر خاک پای… بیشتر »
دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یا کریم خانه می ریزد… چه بخشنده خدای عاشقی دارم…که می خواند مرا با آنکه می داند گنهکارم!!! دلم گرم است!… می دانم بدون لطف او تنهای تنهایم.. من برایت خدا را آرزو دارم!! بیشتر »
بدنش پر از ترکش بود. هرچی می گفتیم برگرد عقب گوش نمی کرد. می گفت:« آدم با این ترکش های ریز که عقب برنمی گرده ترکش باید اندازه لیوان باشه که آدم جلوی حضرت زهرا(س) خجالت نکشه… آخرش هم با یکی از همین تر کش های لیوانی برگشت… عقب نه!! رفت… بیشتر »
روی دستش پسرش رفت ولی قولــش نه! نیـزه ها تا جـگرش رفت ولی قولش نه! این چه خورسید غریبی ست که با حال نزار پای نعـش قـمرش رفت ولی قولــش نه! شیر مردی که در این واقعه هفـتاد و دو بار دست غم بر کـمرش رفت ولی قولـش نه! هرکجا… بیشتر »
در قیامت عابدی را دوزخش انداختند هرچه فریادش جوابش را نمی پرداختند داد میزد خوانده ام هفتاد سال هرشب نماز پس چه شد اینک ثواب آن همه راز و نیاز؟… بیشتر »
برای شناسایی جنازه که به عراق رفتند، محمد جواد(تندگویان) سه جور مومیایی شده بود که زمان شهادت او به راحتی معلوم نشود. خودشان ادعا می کردند ده سال است که شهید شده، اما دروغ می گفتند، اول یک جنازه دیگر را تحویل دادند. اصرار هم می کردند که این همین است.… بیشتر »
در تاریکی دل، در پشت پرده های مه آلود اندوه، همان جاکه کنج ترین و تاریک ترین قسمت دل است. فانوسی روشن کن… فانوست را در دست بگیر. در دلت ریسمان عشق علی(ع) را محکم تر گره بزن. بر زبانت نام زیبای امیرامومنین حیدر کرار را جاری کن. و پا به پای روشنی… بیشتر »
برای بچه های تفحص و برای آنان که به دنبال گمشده ی خود می گردند، هیچ لحظه ای زیباتر از لحظه کشف پیکر شهدا نیست. اما زیبا تر از آن، لحظه ایست که زیر نور افتاب یا چراغ قوه، پلاکی بدرخشد. در طلائیه هنگامی که زمین را می شکافتیم، که همراه آن یک دفتر قطور اما… بیشتر »
سیزده چهار ده سال بیشتر نداشت. حتی صداش هم هنوز بچگونه بود. رفتم بهش گفتم:« ببینم؟! تو همون علی کوچولو نیستی که تو تلویزیون برنامه اجرا می کنه؟» کفری شد. گفت:« ای بابا!! شما هم که داری سر به سر ما میذاری!!…» به رفیقم گفتم:« فکر کنم حاجی با این… بیشتر »

آخرین نظرات